سفر ۶ روزه با میسا به شیراز
گفت پنجشنبه بریم شیراز...
قبول کردم در صورتیکه من یه کار اداری یک ساعته تو دانشگاه شیراز داشتم و لزومی نداشت دو روز آخر هفته که تعطیله برم!
می تونستم همون شنبه برم
بهرحال شنبه صبح ساعت ۹:۳۰ کارم تموم شد و مدرکم رو گرفتم
می تونستم همون روز برگردم!
ولی منتظر موندم تا میسا بقول خودش فیشیال و تزریق ژل و کارهای شخصی اش رو انجام بده ...
شنبه اصلا تماس هم نگرفت!
یکشنبه بعد از ظهر هم دیدم خبری نیست!!
بهش پیام دادم که
برنامه ات چیه؟
می خوایی بمونی یا برگردی؟
چون گفته بود ممکنه یه ماه بمونم!!
همین کسی که وقتی گفتم می خوام چهار روز شیراز پیش استاد بمونم گفت نههه
دو روز بیشتر نمی مونیم!
آحر شب شد جوابی نداد بهش پیام دادم
من دیگه خوابیدم
تصمیم ات چیه بهم پیام بده
دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پیام داده
فردا نرو
شاید پسفردا بریم!
نرفتم و موندم شیراز و صبحش رفتم و
سلام میسا
نون بربری و سنگگ گرفتم بهش گفتم می خوایی برات بیارم
جواب داد
سلام خوابم خیلی خستم!
بهش گفتم
خامه شکلاتی و عسلی گرفتم
هر موقع گفتی بیارم برات ...
پیام داد:
امروز ساعت ۳ برگردیم
اوکیه ؟
بهش گفتم
دیشب خودت گفتی پس فردا؟!!
یعنی سه شنبه صبح
که هوا خنکه راه می افتیم!
دیگه حرفی نزد منم بهش پیام دادم
سلام میسا
فردا ساعت ۵:۳۰ جلوی خونه خاله آماده باش از شیراز بریم
قبلش بهت زنگ میزنم
امشب هم زودتر بخواب که راحت بیدار بشی تو راه بدخلاقی نکنی!!
(ببین بهش تاکید کردم زودتر بخواب که تو راه بد اخلاقی نکنی ها!)
جواب داد
سلام اوکی
تو راه میخوابم
منم بهش گفتم
ضمنا برا خاله ات سرکه سیب و نمک و گرمک و خربزه و نون بربری هم گذاشتم یادت باشه فردا بهش بدم.
سه شنبه صبح طبق قرار قبلی ساعت ۵ حرکت کردیم
از همون ساعت اول رفت صندلی عقب دراز کشید!
من از یک جاده متفاوت که از بین باغهای انگور و دریاچه و مناظر بسیار زیبا برگشتم
صبحانه میوه انواع دسر و خلاصه همه چی با خودم آورده بودم که بین راه با خانوم استراحتی کنیم و بخوریم ولی ایشون از جاش تکون نخورد!
خواب بود تا رسیدیم بهبهان
حتی وقتی برای خرید روح افزا و حلوا ارده سوغاتی پیاده شدم از جاش تکون نخورد
تو راه امیدیه بلند شد نشست!
بدون اینکه بگه اقا ۶ ساعت یکضرب رانندگی کردی خسته نباشی!
هیچ عین ابوالهول نشسته بود و موهاش رو مرتب می کرد!
گفتم حداقل بیا جلو بشین!
نیومد!!
(فکر کنم منو با راننده اسنپ اشتباه گرفته!)
رفتنی به شیراز هم همین رفتار زشت رو کرد که دل و روده ام به هم ریخت چرا سر پیچ ها تند رفتی؟!!
خلاصه
شروع کرد به غر زدن که دیگه با شما سفر نمیام!
گفتم نه اینکه خیلی هم با هم بودیم! تو که همش دنبال انجام کارهای خودت و خونه خاله ات بودی!
این چه منتی هست که سرم میذاری خب نیا
دیگه جر و بحث شروع شد خروجی امیدیه به سمت ماهشهر رو اشتباه رفتم
شروع کرد بدو بیراه گفتن...
که پیادم کن اسنپ می گیرم میریم!
منم پیداش کردم چمدونش رو گذاشتم پایین ... میگه باید بمونی تا اسنپ بیاد
(که خانوم خدایی نکرده گرمشون نشه)
دیگه لجم گرفت گفتم حرف مفت نزن پیاده شو
یه دقیقه بعد دوباره دلم سوخت دور زدم گفتم سوار شو
به نفر حراستی تو خیابون ک داشت تو کار ما بیخودی فضولی می کرد
گفت ولش کن این دیوونه است!
منم گاز ماشین رو گرفتم برگشتم خونه!
و ایشون تو گرمای بالای ۵۰ درجه وسط ظهر موند تا اسنپ بیاد دنبالش!
سه دقیقه مسیر رو اشتباه رفتیم ایشون تو ماشین خنک نشسته بود شاکی شده بود!!
پیش خودم گفتم حالا نیم ساعت بمون توگرمای ظهر که آیا اسنپ تو این بیابون بیاد دنبالت یا نیاد کلی گرما بخور که دفعه دیگه ننر بازی و این افه ها رو برای من نیایی!!
وقتی رسیدم خونه
این پیام ها رو داده بود
👇
شما یه آدم بیشعوری هستید
اینو یادتون نره
یه متوهم مریض
حیف کتابهایی که خوندین
بدبخت نازی
متاسفم براتون
نمیدونستم اینقدر داغونی
ولی دوستام سریع فهمیدن
🙄
آره درست میگه من بی شعورم وگرنه یه هفته در اختیار ایشون نبودم بشم رانندگی شخصی اشون
و اینقدر اذیتم کنه
کارما قضاوت خواهد کرد چه کسی بی شعور و نمک نشناس هست!